الفيض الكاشاني

11

شوق مهدى ( فارسى )

است ؟ گفتند : حافظ است . پرسيد : حافظ شاعر معروف ؟ گفتند : آرى ! تيمور پيش آمد و با عتاب به حافظ گفت : ما در فتوحات خود سمرقند و بخارا را گرفته و پايتخت خود قرار داديم ، تو آن را با اين سر و وضع و لباس به خال ابروى يك ترك شيرازى بخشيدى ؟ : اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را * به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را حافظ كه از شرارت شاه تركان كه « سخن مدعيان مىشنيد » بر جان خود بيمناك بود ، گفت : همين بذل و بخشش‌ها بود كه كار مرا به اين فقر و فلاكت و سر و وضع و لباس كشانده است ! تيمور تبسمى كرد و از تنبيه او درگذشت . به دنبال آن ميرسيد شريف علامه جرجانى استاد حافظ و ديگر اهل فضل شيراز را به سمرقند تبعيد كرد . باز « خواند مير » در حبيب السير مىنويسد : « شاه شجاع مظفرى كه خود اهل فضل و شعر و ادب بوده و قرآن را از حفظ داشته و نزد مولانا قوام الدين عبد اللّه استاد حافظ « مختصر » ابن حاجب را تحصيل مىكرد ، پس از آنكه روى كار آمد ، نسبت به حافظ بىمهر بود ، وقتى حافظ در ايام سلطنت او غزلى به اين مطلع سرود : گر مسلمانى از اينست كه حافظ دارد * واى اگر از پس امروز بود فردائى و به اطلاع شاه شجاع رسيد ، گفت : معلوم مىشود حافظ در مسئله قيامت شك دارد كه بدين‌گونه شعر گفته است ! بعضى از مفتيان نيز به تحريك شاه شجاع يا به واسطه حسادت به حافظ در صدد برآمدند فتوا بنويسند كه حافظ درباره فرداى قيامت و روز محشر شك دارد و كافر شده است . در همان اوقات مولانا زين الدين ابو بكر تايبادى هراتى كه از علماى عصر بود و در شيراز اقامت داشت راهى سفر حج بيت اللّه بود . حافظ نزد وى رفت و قصد بدانديشان را به آن عالم بزرگوار اطلاع داد . مولانا گفت : مناسب آنست كه بيت ديگرى قبل از اين بيت قرار دهى مشعر بر اين معنى كه فلان چنين